سراب
در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي
چه دلی دارند
سنگ های كنار رودخانه
همه ی عمر
به رفتن آب نگاه می كنند
اما دلشان
برای چیزی تنگ نمی شود
نه كسی برایشان نامه می نویسد
نه دستی برای نوشتن دارند
تنها رویایشان
لگد سگی است شاید
یا شیطنت كودكی
و معلوم نیست زیر آن چشم های بسته
به چه چیز فكر می كنند
كه گاهی قطره ی اشكی
خیس می كند
صورت سیاهشان را...
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است...
![]()
وحشت از عشق که نه..ترس ما فاصله هاست
وحشت از قصه که نه..ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم
صحبت از خاطره هاست..صحبت از کشتن نا خاسته ی عاطفه هاست.
کوله باری است پر از هیچ که بر شانه ی ماست
گله از دست کسی نیست..مقصر دل دیوانه ی ماست
درد ما مرگ تفاهم..غم ما کوچ محبت..غم ما از بی کسی مردن
روزگارا
که چنین سخت به من می گیری،
با خبر باش که پژمردن من آسان نیست
گر چه دلگیرتر از دیروزم
گر چه فردای غم انگیز مرا می خواند
لیک باور دارم
دلخوشی ها کم نیست
زندگی باید کرد!
باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
باز هم شادی عید
خنده و بیم و امید

زندگی سخت نیست ما سختش میکنیم
عشق قشنگ نیست ما قشنگش میکنیم
دل ما تنگ نیست ما تنگش میکنیم
دل هیچکس سنگ نیست ما سنگش میکنیم
در جهان غصه کوتاهی دیوار مخور
حسرت کاخ رفیق و زر بسیار مخور
گردش چرخ نگردد به مراد دل کس
غم بی مهری آن مردم بی عار مخور

مثل یک درنای زیبا تا افق پرواز کن
نغمه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن
زندگی تکرارِ زخمِ کهنه دیروز نیست
بالهای خسته ات را رو به فردا باز کن ...

زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.
زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.
زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.
زندگی تک تک این ساعتهاست،
کوچه باغی زیباست،
که درآن خاطره هایم پیداست
آسمانش آبی است،
جوی آبی جاریست
و شقایق که درآن آفتابی است،
شاخه ای می رقصد
لحظه هایی زیباست ،
خاطره یا رویاست،
هر چه هست ،
در نظر من یکتاست،
قاب یک خاطره در آن پیداست...
ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شماست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد راه
از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه ی زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده، مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است
ای ستاره باورت نمیشود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که میشکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
ای ستاره ، ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردناک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره، ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمیرسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
بر گلو شکسته میشود
(فریدون مشیری )
من گمان می کردم دوستی4 فصلش همه آراستگیست
من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هر کس دل نیست
قلبها آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
من چه می دانستم....
گفتمش نقاش را نقشی بكش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا كشید
پی نوشت : امان از مشغله فکری و کاری
شرمنده سراب عزیز ۲۲ آبان تولد سراب بود یادم رفت
تبریک بهش بگم سراب دو ساله شد . تولدت مبارک![]()
![]()
مهرباني نقش هر نقاش نيست
هر که نقشي را کشيد نقاش نيست
نقش را نقاش معنا ميدهد
مهرباني نقش يار است حيف که يار نقاش نيست
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان بگذرد هرکه شود عاشقشان
روز اول که سرشتند ز خاکي گلشان
سنگي اندر گلشان بود ، همان شد دلشان

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد
و او هنوز شکوفاست بین آدمها
کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدمها
چه می شود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدمها
تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها
به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدمها
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض
صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض
یک طرف خاطره ها!
یک طرف پنجره ها!
در همه آوازها! حرف آخر زیباست!
آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟
حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست
در اوج یقین اگرچه تردیدی هست
در هر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب یعنی
توی چمدان ماه، خورشیدی هست ...
کاش می دانستید
که زندگی با همه وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی حس جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است
از تماشاگر اغاز حیات
تا به جایی که خدا می داند ...

نیا باران زمین جای قشنگی نیست
من از اهل زمینم خوب میدانم که گل در عقد زنبور است
اما...
یک طرف سودای بلبل یک طرف خال لب پروانه را هم دوست می دارد
نیا باران زمین جای قشنگی نیست...
من از اهل زمینم خوب میدانم که اینجا جمعه بازار است
و دیدم عشق را در بسته های زر دو کودک نسیه می دادند
در اینجا قدر نشناسند مردم ...
و شعر حافظ را با فال کولیان هم اندازه می گیرند
نیا باران زمین جای قشنگی نیست ...
| Design By : Night Melody |



