تبليغاتX
سراب

سراب

در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي

 
سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد

بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من

که بغض آشنای ابر گریه می خواهد

بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم

و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد
 
نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 23:33 توسط ندا| |

 

چه دلی دارند
سنگ های كنار رودخانه

همه ی عمر
به رفتن آب نگاه می كنند


اما دلشان
برای چیزی تنگ نمی شود


نه كسی برایشان نامه می نویسد
نه دستی برای نوشتن دارند


تنها رویایشان
لگد سگی است شاید
یا شیطنت كودكی


و معلوم نیست زیر آن چشم های بسته
به چه چیز فكر می كنند


كه گاهی قطره ی اشكی
خیس می كند
صورت سیاهشان را...

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 23:57 توسط ندا| |

 

زندگی درک همین اکنون است


زندگی شوق رسیدن به همان


فردایی است، که نخواهد آمد


تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست


شاید این خنده که امروز، دریغش کردی


آخرین فرصت همراهی با، امید است...

 

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 18:40 توسط ندا| |

 

 

وحشت از عشق که نه..ترس ما فاصله هاست


وحشت از قصه که نه..ترس ما خاتمه هاست


ترس بیهوده نداریم


صحبت از خاطره هاست..صحبت از کشتن نا خاسته ی عاطفه هاست.


کوله باری است پر از هیچ که بر شانه ی ماست


گله از دست کسی نیست..مقصر دل دیوانه ی ماست


درد ما مرگ تفاهم..غم ما کوچ محبت..غم ما از بی کسی مردن

 

نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 17:23 توسط ندا| |

روزگارا

که چنین سخت به من می گیری،


با خبر باش که پژمردن من آسان نیست


گر چه دلگیرتر از دیروزم


گر چه فردای غم انگیز مرا می خواند


لیک باور دارم


دلخوشی ها کم نیست


 زندگی باید کرد!

نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 23:52 توسط ندا| |

 

اس ام اس تبريك عيد نوروز 1388- اس ام اس عيد

باز هفت سین سرور


ماهی و تنگ بلور


سکه و سبزه و آب


نرگس و جام شراب


باز هم شادی عید


آرزوهای سپید


باز لیلای بهار


باز مجنونی بید


باز هم رنگین کمان


باز باران بهار


باز گل مست غرور


باز بلبل نغمه خوان


باز رقص دود عود


باز اسفند و گلاب


باز آن سودای ناب


کور باد چشم حسود


باز تکرار دعا


یا مقلب القلوب


یا مدبر النهار


حال ما گردان تو خوب


راه ما گردان تو راست


باز نوروز سعید


باز هم سال جدید


باز هم لاله عشق


خنده و بیم و امید

نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390ساعت 11:46 توسط ندا| |

 
نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه ميلغزد،
 
 ولی باران نمی داند که من دريايی از دردم،
 
به ظاهر گر چه می خندم،
 
ولی اندر سکوتی تلخ می گريم
نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 23:20 توسط ندا| |

 

زندگی سخت نیست ما سختش میکنیم

 عشق قشنگ نیست ما قشنگش میکنیم

 دل ما تنگ نیست ما تنگش میکنیم

 دل هیچکس سنگ نیست ما سنگش میکنیم

نوشته شده در شنبه 20 اسفند1390ساعت 22:12 توسط ندا| |

 

در جهان غصه کوتاهی دیوار مخور

حسرت کاخ رفیق و زر بسیار مخور

گردش چرخ نگردد به مراد دل کس

غم بی مهری آن مردم بی عار مخور

جملات زیبا گیله مرد

نوشته شده در جمعه 21 بهمن1390ساعت 22:58 توسط ندا| |

 

مثل یک درنای زیبا تا افق پرواز کن 

 نغمه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن

زندگی تکرارِ زخمِ کهنه دیروز نیست 

       بالهای خسته ات را رو به فردا باز کن ...

نوشته شده در جمعه 21 بهمن1390ساعت 22:50 توسط ندا| |

 
 
 زندگی زيباست،
 
 زشتی های آن تقصير ماست،
 
 در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست!
 
 زندگی آب روانی است روان می گذرد،
 
 آنچه تقدير من و توست همان می گذرد
 
نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 18:13 توسط ندا| |

 
 
 
 
زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.

زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.

زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.

زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.

زندگی تک تک این ساعتهاست،
 
 زندگی چرخش این عقربه هاست،
 
 زندگی راز دل مادر من.
 
زندگی پینه ی دست پدر است،
 
زندگی مثل زمان در گذر است…
 
نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت 23:24 توسط ندا| |

 
در همین نزدیکی ،

کوچه باغی زیباست،

که درآن خاطره هایم پیداست

آسمانش آبی است،

جوی آبی جاریست

و شقایق که درآن آفتابی است،
 
 غنچه ای می خندد،

شاخه ای می رقصد
 
و زمان از گذر ثانیه جا می ماند،

لحظه هایی زیباست ،

خاطره یا رویاست،

هر چه هست ،

در نظر من یکتاست،

قاب یک خاطره در آن پیداست...
 
 
نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 22:57 توسط ندا| |

 

ای ستاره ها که از جهان دور

چشمتان به چشم بی فروغ ماست

نامی از زمین و از بشر شنیده اید

درمیان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده اید

این غبار محنتی که در دل فضاست

این دیار وحشتی که در فضا رهاست

این سرای ظلمتی که آشیان ماست

در پی تباهی شماست

گوشتان اگر به ناله من آشناست

از سفینه ای که می رود به سوی ماه

از مسافری که میرسد ز گرد راه

از زمین فتنه گر حذر کنید

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاست

ای ستاره ای که پیش دیده منی

باورت نمیشود که در زمین

هرکجا به هر که میرسی

خنجری میان پشت خود نهفته است

پشت هر شکوفه تبسمی

خار جانگزای حیله ای شکفته است

آنکه با تو میزند صلای مهر

جز به فکر غارت دل تو نیست

گر چراغ روشنی به راه تست

چشم گرگ جاودان گرسنه ای است

ای ستاره ما سلام مان بهانه است

عشقمان دروغ جاودانه است

در زمین زبان حق بریده اند

حق زبان تازیانه است

وانکه با تو صادقانه درد دل کند

های های گریه شبانه است

ای ستاره باورت نمی شود

درمیان باغ بی ترانه ی زمین

ساقه های سبز آشتی شکسته است

لاله های سرخ دوستی فسرده است

غنچه های نورس امید

لب به خنده وانکرده، مرده است

پرچم بلند سرو راستی

سر به خاک غم سپرده است

ای ستاره باورت نمیشود

آن سپیده دم که با صفا و ناز

در فضای بی کرانه می دمید

دیگر از زمین رمیده است

این سپیده ها سپیده نیست

رنگ چهره زمین پریده است

آن شقایق شفق که میشکفت

عصر ها میان موج نور

دامن از زمین کشیده است

سرخی و کبودی افق

قلب مردم به خاک و خون تپیده است

دود و آتش به آسمان رسیده است

ابرهای روشنی که چون حریر

بستر عروس ماه بود

پنبه های داغ های کهنه است

ای ستاره ، ای ستاره غریب

از بشر مگوی و از زمین مپرس

زیر نعره گلوله های آتشین

از صفای گونه های آتشین مپرس

زیر سیلی شکنجه های دردناک

از زوال چهره های نازنین مپرس

پیش چشم کودکان بی پناه

از نگاه مادران شرمگین مپرس

در جهنمی که از جهان جداست

در جهنمی که پیش دیده خداست

از لهیب کوره ها و کوه نعش ها

از غریو زنده ها میان شعله ها

بیش از این مپرس

بیش از این مپرس

ای ستاره، ای ستاره غریب

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

پس چرا به داد ما نمیرسد

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمیرسد

بگذریم ازین ترانه های درد

بگذریم ازین فسانه های تلخ

بگذر از من ای ستاره شب گذشت

قصه سیاه مردم زمین

بسته راه خواب ناز تو

میگریزد از فغان سرد من

گوش از ترانه بی نیاز تو

ای که دست من به دامنت نمی رسد

اشک من به دامن تو میچکد

با نسیم دلکش سحر

چشم خسته تو بسته میشود

بی تو در حصار این شب سیاه

عقده های گریه شبانه ام

بر گلو شکسته میشود

(فریدون مشیری )

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 14:25 توسط ندا| |

 

من گمان می کردم دوستی4 فصلش همه آراستگیست

 من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی

 سبزه یخ می زند از سردی دی

 من چه می دانستم دل هر کس دل نیست

قلبها آهن و سنگ

 قلبها بی خبر از عاطفه اند

 من چه می دانستم....

 

نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 22:50 توسط ندا| |

 

گفتمش نقاش را نقشی بكش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا كشید

 

 

پی نوشت : امان از مشغله فکری و کاری  شرمنده سراب عزیز ۲۲ آبان تولد سراب بود یادم رفت

تبریک بهش بگم سراب دو ساله شد . تولدت مبارک

نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 0:13 توسط ندا| |

 

مهرباني نقش هر نقاش نيست 

 هر که نقشي را کشيد نقاش نيست


نقش را نقاش معنا ميدهد 

 مهرباني نقش يار است حيف که يار نقاش نيست


 

نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 22:28 توسط ندا| |

 

خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان

 بايد از جان بگذرد هرکه شود عاشقشان


روز اول که سرشتند ز خاکي گلشان 

 سنگي اندر گلشان بود ،  همان شد دلشان

نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 22:21 توسط ندا| |


 
 
 
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر 
عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها
 
نوشته شده در شنبه 7 آبان1390ساعت 12:28 توسط ندا| |

 

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

یک طرف خاطره ها!

یک طرف پنجره ها!

در همه آوازها! حرف آخر زیباست!

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست

 

نوشته شده در جمعه 22 مهر1390ساعت 23:51 توسط ندا| |

 

در اوج یقین اگرچه تردیدی هست

 در هر قفسی کلید امیدی هست

   
 چشمک زدن ستاره در شب یعنی

     توی چمدان ماه، خورشیدی هست
...

 

نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1390ساعت 13:50 توسط ندا| |

 
دل من دیر زمانی است كه می پندارد :
 
« دوستی » نیز گلی است ؛
 
مثل نیلوفر و ناز ،
 
ساقه ترد ظریفی دارد
 
بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد
 
جان این ساقه نازك را - دانسته- بیازارد !
 
در زمینی كه ضمیر من و توست ،
 
از نخستین دیدار ،
 
هر سخن ، هر رفتار ،
 
دانه هایی است كه می افشانیم
 
برگ و باری است كه می رویانیم
 
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است
 
گر بدانگونه كه بایست به بار می آید ،
 
زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .
 
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،
 
كه تمنای وجودت  همه او باشد و بس .
 
بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه كس .
 
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
 
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .
 
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،
 
عطر جان‌پرور عشق
 
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
 
دانه ها را باید از نو كاشت .
 
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
 
خرج می باید كرد .
 
رنج می باید برد .
 
دوست می باید داشت !
 
با نگاهی كه در آن شوق برآرد فریاد
 
با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند
 
دست یكدیگر را
 
بفشاریم به مهر
 
جام دل هامان را
 
مالامال از یاری ، غمخواری
 
بسپاریم به هم
 
بسراییم به آواز بلند :
 
- شادی روی تو !
 
ای دیده به دیدار تو شاد
 
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
 
تازه ،
 
عطر افشان
 
گلباران باد .
 
"فریدون مشیری"

 

نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 20:47 توسط ندا| |

 

کسی هرگز به گلدانهای خشک قلب ما آبی نخواهد داد.
 
کسی هرگز کنار کوچه های شهر ما نرگس نخواهد کاشت.
 
کسی هرگز کبوترهای زیبا را به اوج آسمان دعوت نخواهد کرد.
 
دل از افسانه ها  بر کن .
 
کسی پیدا نخواهد شد .
 
مکن دل خوش  به هر باریکه راه خالی مهجور
 
 
دل از اسطوره ها بر کن .
 
و بتهای حریم ذهن را با تیشه ی اندیشه ات بشکن .
 
تو خود اسطوره خواهی شد .
 
اگر باور کنی خود را

 

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390ساعت 21:59 توسط ندا| |

 

کاش می دانستید

که زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی حس جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

از تماشاگر اغاز حیات

تا به جایی که خدا می داند ...

نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور1390ساعت 14:23 توسط ندا| |

 

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من از اهل زمینم خوب میدانم که گل در عقد زنبور است

اما...

 یک طرف سودای بلبل یک طرف خال لب پروانه را هم دوست می دارد

نیا باران زمین جای قشنگی نیست...

من از اهل زمینم خوب میدانم که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زر دو کودک نسیه می دادند

در اینجا قدر نشناسند مردم ...

و شعر حافظ را با فال کولیان هم اندازه می گیرند

نیا باران زمین جای قشنگی نیست ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 12:14 توسط ندا| |

Design By : Night Melody